چند تايی کتاب نخوانده دارم ، چند کار ساده نکرده ، خيلی وقت است که قدم نزدم، خيلی وقت است که وقت ندارم دراز بکشم تا سقف اتاق را همينطور بی خود و بی جهت نگاه کنم . دلم برای خودم تنگ شده ،دلم برای کتانی چينی ، برای يک دست فوتبال گل کوچيک ، يک جفت قناری پا پر خوش خوون ، دلم برای خيلی چيزها تنگ شده .
يه چند وقتي نيستم ... ايندفعه واقعا می خوام برم مرخصی.
شايد دراز كشيدم و يه دله سير سقف رو تماشا كردم،هر چند فكر نكنم توي مرخصي هم بتونم اين كار رو بكنم.
آن زمان که به دنبال عشق حقیقی
چشم به چشم میگردی و نمیبینیش
زندگی میگذرد به سرعت همین چشم در چشم شدن ها
بگير دست مرا آشناي درد ، بگير
مگو چنين و چنان ، دير مي شود گاهي
پ ن :امروز تازه معني دير شدن رو فهميدم! ولي فايده اي نداشت چون خيلي دير شده بود...اميدوارم كه اينبار تو دير نكني!
برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي كمال،
بنگر چگونه مي افتي،چون برگي زرد يا سيبي سرخ ...
چوپان هر روز عصر براي اين كه سر به سر ارباب تنها و كنس بگذارد،فرياد مي زد: كمك! گرگ آمد!همه از ترس گرگ پنهان مي شدند.ارباب تفنگ بر مي داشت و تير هوايي در مي كرد.وقتي از گرگ خبري نمي شدخيال مي كردند گرگها از تفنگ ارباب ترسيده اند.يك روز راستي راستي گرگ آمد.ارباب تفنگ خود را برداشت تا شليك كند،گلوله گير كرد و تفنك تركيد.ارباب مُرد و چوپان دست تنها سنگي برداشت و بر سر گرگ كوبيد.گرگ مُرد.گلهء بي صاحب هم مزد چوپان بود. هميشه كه قرار نيست چوپانِ بدبخت بميرد!
گفت : ميدوني تنها چيزي كه نهايت نداره چيه؟
گفتم: نه ،چيه؟
گفت: خَريّت !
پيرهن چهارخانه معمولي اي دارد
نشسته است جايي كه نميدانيم كجاست و همينطور نگاه ميكند .
مستقيم ، درست رو به دوربين .
آرام و طوري كه به سختي مي شود چيزي از نگاهش فهميد .
همينطور معمولي كه نگاه كني يك عكس ساده است و بس .
ولي دقت كن .
ببين .
يكنفر حرف ميزند .
ميشنوي؟
داد ميكشد .
بيچاره صدايش جايي مي پيچد كه كسي نمي شنود .
چشمهایم قرمز شده اند. چند قدم جلوتر از چشمانم، قاشق قاشق خون است که به خوردم می رود. گلویم زخم شده است، آب نمک قرقره می کنم. نوک انگشتِ اشاره ام لای کشو گیر می کند. پاکت سس قرمز روی لباس ام ولو می شود. چای داغ را سر می کشم، احساس می کنم ریه هایم می سوزد. چشمانم بیش از حد معمول بیرون زده اند. راه مستقیم را گم کرده ام. توی نیم وجب اتاق در هم و برهم آنقدر راه رفته ام و با خودم حرف زده ام و به هیچ نتیجه ای نرسیده ام که پاهایم تاول زده. این چند روز آنقدر استفراغ کرده ام که تلافی همه ی کتابهای نجویده ی این مدت درآمد. فقط به فاصله چند ساعت همه چیز اتفاق افتاد.
بدجوری توی بن بست گیر افتاده ام. همه چیز با هم قاطی شده. یادداشت های قدیمی حالم را بهم می زند. انصراف، بدجوری یقه ام را گرفته. در یک کلام نمی توانم ادامه دهم. قیافه ام را این روزها هر کس می بیند، یک دستمال در می آورد و آبِ دماغش را می گیرد! نمی دانم، شاید سفری دوسه روزه که هیچ شوقی به رفتنش ندارم ، حالم را بهتر کند . گرچه، چشمم دیگر مدتهاست که لجن نمی خورد، چه برسد به آب! با اینکه نا امیدی خودش یک جور گذران وقت است و با اینکه خودم هم نفهمیدم چند جمله ی متناقض به کار بردم ولی ..... برایم، دعا کنید ......
بعد از ابد و بوقي در اين گردش فلك و چرخ كج مدار، وقتي كه حقم را با ملاقه تا آنجا كه مي شد خوردند!
به دور از روابط مشهور و معروف "پارتي و رشوه و پاچه خواري و..." يه جايي رو هم براي خدمتگذاري به ما دادند!
چشمتون روز بد نبينه،صبح روز اول تا كه پامون رو گذاشتيم تو خيابون يه وانتي از خدا بي خبر چنان گذاشت زير لنگمون كه پرتاب شديم تو آسمون و افتاديم توي جوي آب،ديگه ازين بهتر نميشد!
(مرتيكه فكر كنم همين ديروز گاو و گوساله شو فروخته بود و با پولش يه وانت خريده بود
) وقتي به هوش اومدم، ديدم در به داغون رو تخت بيمارستانم...![]()
داشتم به اين فكر مي كردم كه چرا هر چي سنگه پيشه پاي لنگه؟!
كه يه دفعه انگار يه چيزي خورد پس كله ام و يه صدايي گفت"مرتيكه برو خدا رو شكر كن كه زنده اي..."
بله حق با اون صدا بود هر چند به قول حافظ " آتشي كه نميرد،هميشه در دل ماست"
ولي باز هم خدا رو شكر كه زنده ايم.![]()
اي كه دستت ميرسد كاري بكن / پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
كدام زندگي هست كه قصه نيست؟ اصلا خود قصه هم شايد جز يك زندگي كه در خود گره خورده باشد،يا به زندگي ديگر _به زندگيهاي ديگر_ گره خورده باشد،چيزي نيست.
قصه هم با زندگي تفاوت ندارد، هر كس در آن خودش را مي جويد.شايد هر كس آنچه را در زندگي جالب مي يابد در قصه هم به دنبال همان مي رود. يكي آن نوع زندگي را دوست دارد كه در حالت لختي و ركود بيمار گونه ايي آرام و محزون مي گذرد، ديگري طالب حركت و هيجان يك زندگي پر ماجرا و پر فراز و نشيب است.
زندگي قصه است و به همين جهت هم هست كه به خواندن يا ديدنش مي ارزد. با اينهمه،زندگي هم_گمان دارم_تا وقتي به افق قصه ها نزديك نشود زندگي واقعي نيست: لااقل معني روشني ندارد.

